تبليغاتX
لطفا نخوانید


لطفا نخوانید

دلم برای ماهی قرمزام میسوزه

خیلی گناه دارن

توی یه تُنگ تَنگ

اگه امسال بمیرن منم خودمو میکشم

پارسال وقتی مردن یه روز تمام گریه کردم

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 0:55 توسط هانی|

بالاخره سال 90 تموم شد

سالی که حداقل برای من پر از نحسی بود

سالی که فهمیدم اطرافم چه خبره

سالی که فهمیدم کی منو واقعا دوس داره و کی داره ادای دوس دشتنو در میاره

سالی که رای اولی بودم

سالی که اسباب کشی کردیم

سالی که دلم برای دیدن یه نفر لک زد

سالی که....

سالی که سیمین دانشور کسی که واقعا براش احترام قائل بودم از بینمون رفت

سالی که کتابای زیادی خوندم

سالی که فیلمای زیادی دیدم

سالی که بیشترشو گریه کردم

 سالی که باعث شد بد بودنو انتخاب کنم

وقتی که بر میگردم و پشت سرمو نگاه میکنم دلم میلرزه

قرمز میشم

دلم میخواد یه پاک کن بردارم و پاکش کنم

سالی که واقعا یه خلا بزرگ تو زندگیم پیدا شد

 و حالا سال 91

روز اول سال عروسی دعوت بودیم

الان هم از عروسی میام

امیدوارم امسال بهتر باشه

.................................................................................سال نو مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 0:48 توسط هانی| |

سلام

این یه بلاگه در مورد مدرسه ی ما

سر بزنین اگه دوست داشتین:

سوسه های یه دبیرستان


برچسب‌ها: سوسه ها, تقوا پیشگان
نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 0:5 توسط هانی| |

فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات درخور او هستکه نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه دارائیت

داری انقدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران؟

میتوان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟


برام دعا کنین لطفا

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 0:13 توسط هانی|

    هیچ وقت اشتباه نکن

اگه اشتباه کردی: تکرار نکن

اگه تکرار کردی: اعتراف نکن

اگه اعتراف کردی: التماس نکن

اگه التماس کردی:

دیگه به خودت افتخار نکن

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 16:56 توسط هانی| |

اخه مشکل من که یکی دوتا نیس عین بارون از اسمون برام میباره

من قسمت علی رو حل کردم...از طرف علی مشکلی نیس...نمیگم دیگه بهش فک نمیکنم...نه...هنوزم تو  ذهنم هست ولی خیلی کمتر از قبل شده ... بعضی روزا میگذره و اصلا به یادش نمیافتم

ولی هنوز هم زیاد گریه میکنم..نه برای علی...برای خودم!!!!! زندگی من اینه... چیزی که اصلا دوسش ندارم...اونم منو دوست نداره...چیزی که برام ارزشی نداره و البته... منم برای اون ارزشی ندارم... ادمایی که ازشون متنفرم...

مادرم

اگه یه روز به من بگن تو میتونی یه نفرو بکشی و هیچ صدمه ای نه به دنیا نه به اخرتت میخوره درجا یه تیر تو مخ مامانم خالی میکنم...یا نه... یه چاقو فرو میکنم تو قلبش..

نمیدونی هر دفعه که ... هر دفعه ه یکی از دخترای فامیلو میزنه تو سر من چه حسی پیدا میکنم..تحقیر...تحقیر بدترین حسیه که تا حالا داشتم... من هیچ بدی رو بدون جواب نمیذارم... تو ذهنم همه چی رو ثبت میکنم... یه روزی یه جایی به همون اندازه سرشون میارم...

اصلا نمیتونم تحمل کنم این وضعو...بزرگترین عیب یا حتی تنها عیب من اینه که تمیز نیستم.. نمیتونم مرتب باشم... نمیشه...ولی این دلیل نمیشه که وقت و بی وقت یه جنده بی عرضه که حتی نمیتونه دماغشو بالا بکشه که شاید حتی تنها حسنش مرتب بودنشه بزنن تو سر من...

خیلی بده...خیلی... که یه پدر و مادر دخترشونو فقط واسه فخر فروشی بخوان ... که تا وقتی معدلت... کارات... عقایدت... حرفات و ... در اون حدی بود که اونا قبول داشتن... ادم به حساب میای... ولی اگه از اون حد پایین اومد دیگه هیچ چیزی حسابت نمیکنن...

اگه از حدی که اونا انتظار دارن کمتر باشی باید انواع تحقیرا رو بشنوی

اخه مگه 19.36 چه عیبی داره... هان؟

از همشون بدم میاد از اونایی که منو به خاطر خودم نمیخوان بدم میاد... از اونایی که منو تحقیر میکنن بدم میاد... همشون باعث انزجار من میشن...اینکه هر کسی به خودش اجازه میده تو کار من دخالت کنه بیزارم...از رفتار مادر و پدرم که باعث این چیزا شدن بیزارم... از این که منو مایه سرشکستگی میدونن بیزارم... از این عادت مادرم بیزارم که همه ی فعلا رئ جمع به کار میبره...نمیدونی چقد سخته خودمو کنترل کنم و با یه مشت تو دهنشون نزنم...از اینکه تا با مامانم دعوام میشه انگشت اتهام همه به سمت من بر میگرده و میگن باز چه غلطی کردی بیزارم... از نگاه کردن به چهره مامانم بیزارم...

خیلی برام سخته یه تیغ جلوم باشه و و باهاش دستمو نبرم...خیلی سخته یه مشت قرصو با هم نخورم...

نمیدونی تا حالا چقد دلم خواسته برم و دیگه برنگردم.... تا حالا چقد دلم خواسته خودمو گم و گور کنم...

حس بدیه تنفر.. ولی من نسبت به همه این حسو دارم

اینو مطمئنم...یه روزی میرسه که برم و پشت سرمو نگاه نکنم...

                   چون پشت سر من هیچ چیز جالبی وجود نداره.......

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 1:24 توسط هانی| |

امروز با اعضای خانواده یه دعوای درست و حسابی راه انداختم و اعصاب سگیم

سگی تر شد الانم سرم بی نهایت درد میکنه...تا چند ساعت پیش نیاز داشتم

 با یکی حرف بزنم ولی کسی نبود....رفتم حمام تو حمام یه سوسک بود...

برام جالب بود که برای اولین بار ازش نترسیدم...و جالب تر این بود که حتی

در نظرم خوشگل هم اومد... وقتی دیدم فرار نمیکنه کنارش نشستم و

 شروع کردم باهاش به حرف زدن.... ببین کارم به کجا کشیده که با یه

سوسک حرف میزنم...!!!! سوسکه هم بهم زل زده بود و هر وقت یه سوال

 میپرسیدم شاخاشو تکون میداد (البته فک کنم بهم زل زده بود!!!اینجور نشون میداد)

حرفام که تموم شد یکم وایساد و بعد هم که فهمید دیگه حرفی ندارم رفت!!!!

به همین سادگی....

 به نظرم یه سوسک ارزشش از ادمای این دوره بیشتره...!!!!!!!!!!!


!تو حمام یه کار مضحک انجام دادم که خودمم خندم گرفت... وقتی برگشتم به سوسکه نگاه کردم دیدم

به پشت افتاده رو زمین داره دستو پا میزنه... گفتم: یعنی کارم اینقد مضحک بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!اگه بابام سوسکه رو بکشه هیچ وقت نمیبخشمش

!!!فک کنم سوسکه نر بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!این روزا دوستت دارم هامو الکی به همه میگم...برام مهک نیس طرف کی باشه...یه دفه میپره....

!!!!!بابام بهم میگه: تو کی میخوای تو این خونه اتش بس اعلام کنی

!!!!!!لعنت به تو علی که با بودنت یه جور عذابم میدی و با نبودنت یه جور دیگه....

نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 23:38 توسط هانی| |

چه حس بدیه حس تنفر از مادر
نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 16:40 توسط هانی|

تو نیشابور داره یه اتفاقایی میافته... از کوه بخار بیرون میاد... زمین زیر پا شده ۸۰ درجه...و....

به نظرم داریم به اخر دنیا نزدیک میشیم....

 

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 16:1 توسط هانی|

ارزو داشتم معمار شوم حیف... دنبال معماری نرفتم

مینویسم ..در اتاق خودم... که تکه ایست از یک خانه بی قواره.. مثل همه ی خانه های تهران.... اما اتاق من از دنیا بریده است... مثل خودم

درست میشه...درست میشه!!!

انسان ها هم مثل بنا ها فرو میریزند و خرد میشوند!!

بادی تند... و بی ارامی هر چه درخت... و در همی موها... وتپش تن پوش ها....

بهار ها یادم هست...گاه یک گل مخملی میکندم و میان اتاق پرت میکردم... نمیدانستم چرا....

چه طور است کمی گوش کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

من از ترس شاگرد اول بودم!!!!

ضربه اگر بیدار کند همیشه رواست... خشونت چاشنی پرورش نیست... عنصر سازنده ی آن است

چه شوری برای تماشا داشتم اگر یک روز طلوع و غروب افتاب را نمیدیدم گناهکار بودم....

هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار اورد... تماشای مجهول را به من اموخت

ادم که تنها شد زهر مار هم خورد

فراترش را نمیدانم...و هرگز نمیدانیم

زندگی من ارام میگذشت...اتفاقی نمی افتاد...دگرگونی های من پنهانی بود... دیر افتابی میشد...

دیگه فک کنم بسه...

راستی

و بگو تا بدانم...سرانجام جای پایی خواهد ماند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 3:7 توسط هانی| |


Design By : Night Skin

مازیار فلاحی

لحظه ها

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ